|
حالا این وسط مَسَط ها(؟!) اینو ببینید٬ تا بعد:
به دعوت مهران عزیز و همسر بسیار مهربان و خونگرمش٬ به ویرجینیا آمده ایم. فاصله مان تا شهر واشنگتن دی سی٬ چهل دقیقه است. برای اینکه دقایقم را در این روزهای خیلی خوب٬ با شما شریک شوم٬ فعلا این سه عکس را می گذارم. فقط از این فضا بخصوص در این روزها همین یک جمله را می گویم:
این کریستوفر کلمبوس " پدر سوخته " گشته و توی کره زمین امریکا را پیدا کرده و سیاستمداران اولیه " پدر سوخته تر" امریکایی هم گشته اند و توی امریکا واشنگتن دی سی را برای پایتخت شدن انتخاب کرده اند٬ واقعا که چه انتخاباتی! آرزو می کنم٬ همه شما روزی موفق به دیدن ویرجینیا و واشنگنتن دی سی شوید٬ اون هم در اردیبهشت با اینهمه گلهای قشنگ و رنگارنگ. راستی اگر یک نفر روی تابلوی در کاخ ریاست جمهوری مملکت ما هم همچین چیزی که با خط نازک در تابلوی ورودی کاخ سفید زده اند٬ بنویسه٬ چی می شه؟! ( می دانید که همه می توانند تا پشت نرده های حیاط کاخ سفید بروند و عکس بگیرند)
به طرف می گن: اینجوری سرت رو لب ِ جوب آب نگذار آب بخور٬ عقلت کم می شه.
می گه: هان٬ عقل دیگه چیه؟!
می گن: هیچ چی باباجون ٬ آبت رو بخور!
بار الها!
خداوند سعدی را رحمت کناد...
آنهایی که به انتظار ِ زمان نشسته اند٬ دارند آن را از دست می دهند!
مرد باید روزی سه بار از دست زنش کتک بخوره٬ اگه نخوره اصلا مرد نیست٬ اینقدر باید بخوره تا باد کنه٬
پی نوشت: حالا من یه چیزی گفتم٬ شما باید باور کنید؟! همه اومدین مات و مبهوت و هیچ چی نگفتین! حتما کلی هم دلتون به حال من سوخت٬ آره؟! بابا جون شوخی بود!
خب اول اینکه سلام و عیدتون مبارک
دوم هم اینکه از دوستانی که هروقت به اینجا میان و می بینن پست هنوز همون پست قبلیه٬ معذرت می خوام. با خودم قرار گذاشته ام که وبلاگ نویسی٬ جایزه ای برای انجام کارهای اصلی ام باشه٬ یعنی اگه هر وقت میام اینجا و چیزی می نویسم٬ حتما یه غلطی کرده ام که جایزه اش اومدن به اینجا بوده (حالا نه که هر شب من اینجا می نویسم!!) ولی کلا در نظر داشته باشید٬ من همیشه برای دیر نوشتن دلیل های همینجوریه زیادی دارم که این یکیش هست:
امسال عید٬ دوست و شریک عزیز به همراه خانوم و خواهر خانومشون از ایران تشریف آورده بودن منزل ما و گرچه فقط سه- چهار روزی مهمان ما بودند ولی روزهای خوب و شادی رو سپری کردیم٬ امسال دومین سالیست که عیدها به امریکا میان و دور امریکا رو می چرخند و البته اولین باری هم بود که قسمت شد ما میزبانشون باشیم. این تجربه رو هم پیدا کردم که وقتی افرادی از دوستان و آشنایان از ایران به خونه و شهر و زندگی آدم تو غربت وارد می شن٬ اون محیط واسه آدم از یه جای خیلی دور و غیر قابل دسترس برای اطرافیانی که بخشی از وجودت هستند٬ به یه جای ملموس تر بدل می شه٬ این حس رو نمی تونم با کلمات انتقال بدم. بگذریم.
فرصت خیلی کم بود ولی از دق دلی اون صحبتهای عمیقی که قبلا می گفتم تو دلم مونده٬ کمی کم شد. از خیلی جاها و کارها صحبت کردیم٬ از شبهایی که شش سال پیش تو شرکت می خوابیدیم٬ از کار زیاد و هرشب یازده شب خونه رفتنهای سالهای بعد٬ از بی پولی های دوران دانشجویی و خیلی چیزهای دیگه و اینکه حالا بعد از اون سالها هیچ وقت فکرش رو نمی کردیم که با هم تو خیابون Michigan Ave و جاهای دیگه شیکاگو قدم بزنیم و به گذشته و آینده نظری بیندازیم٬ بقول رفیق٬ که برای اراده انسان٬ انتهایی وجود نداره.
خب البته این رو هم بگم که فرق من با شریک اینه که درسته که تو اون سالها جفتمون هیچ چی نداشتیم٬ ولی الان شریک همه چیز داره٬ ولی من باز هم هیچ چی ندارم!
البته ایشون می گه: " این مهم نیست که آدم تو زندگیش چقدر داره٬ مهم اینه که آدم چه کسایی رو داره "
خب نگید که خودت جواب خودتو دادی٬ تصور من اینه که اگه آدم تو زندگیش آدمهای خوبی رو داشته باشه و خوب هم داشته باشه٬ اون وقت به این روحیه می رسه که جمله بالا رو بگه والا شریک که اون سالها از این جملات نمی گفت! ولی به هر حال جمله فوق العاده اییه. بسی خوشمان آمد.
راستی سفره هفت سینمون هم امسال به لطف فرستادن سماق توسط مادر مهربان و آوردن سنجد توسط خودم از تابستان٬ کاملا طبیعی بود و برعکس پارسال هیچ کلکی درش به کار نرفته بود.
یه چیز دیگه و اون هم اینکه٬ عیب بزرگ عید برای من اینه که نزدیکی های سال جدید که می رسه٬ من باید سنم رو در توضیحات وبلاگ یک سال بزرگتر کنم٬ امسال سی و دو سالم پر شد و وارد سی و سه شدم ولی از اونجایی که از بیست و سه سالگی به بعد دوست نداشته ام که بزرگتر بشم٬ می زنم همون سی و دو! دبیر ادبیات سال سوم و چهارم دبیرستانم همیشه دم عید این شعر را تکرار می کرد:
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
امیدوارم این جمله برای هیچ کس واقعیت نداشته باشه. اصلا نمی دونم چرا این رو نوشتم. عیدتون مبارک و امیدوارم سال جدید٬ سال خوب و پر از سلامتی برای همه پدر مادرها٬ دایی مهربانم٬ شما دوست عزیز و بخصوص همسر پرتلاشم - دیدین اسم کارگردان رو همیشه آخر فیلم ها می نویسن! - باشد.
ساسان
سر نوشت( نه پی نوشت!): والا دروغ چرا٬ من از ایرانی بودنم در استفاده از بلیط مترو و قطار در شیکاگو تا همین اندازه استفاده کرده ام که بواسطه دوستی در دانشگاه٬ از یک چینی٬ کارت U-PASS دانشجویی به قیمت ۸۰ دلار خریده ام. با این مبلغ برای چهار ماه نیازی به خرید بلیط ندارم٬ البته در حال گذراندن دومین " چهار ماه " هستم و با این روش حداقل ۵۰۰ - ۶۰۰ دلاری به قول اینوری ها٬ Save کرده ام. نمی شد که بگم عده کمی از ایرانی ها از این روشها استفاده می کنند ولی من خیلی مثبتم و فقط نگاه می کنم٬ نه٬ من هم یک ایرانی هستم. بعدا از روشهای دیگر خرید ارزان در بعضی فروشگاههای اینجا هم خواهم نوشت. ۱۳ مارچ ۲۰۰۸
لطفا این ایمیلی که بدستم رسیده را فقط بخاطر طنز بودنش بخوانید: " اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد٬ اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است.
اینها عکسهای نمایشگاه ماشین شیکاگو هستند که یکشنبه همین هفته گرفتم٬
" رولز رویس پرنسس دایانا " " باباجون٬ ماشین رو نگاه کنید!!" "این رنجرور هم تنها ماشینیه که من از وقتی سه ـ چهار ساله بودم دوست داشتم بخرم٬ اون موقع ها٬ دوست پدرم مدل اون وقتهاش رو داشت٬ اون عکس اول هم concept همین ماشینه٬ اگه خواستین خجالتم بدین٬ ۹۵۰۰۰ دلار بیشتر نیست! "
این هم آخرین تکنولوژی تلویزیون بود که تصویر فقط روی یک شیشه منعکس شده بود و با لمس هر قسمت از شیشه٬ دستورات لازم را اجرا می کرد. فیلمهای فضایی چهل سال پیش رو یادتون هست؟!
در ضمن وبسایت نمایشگاه رو هم از دست ندهید٬ چون تا یکشنبه آینده می تونید از طریق دوربین های مختلفی که در وبسایت هست٬ بصورت زنده و مستقیم از نمایشگاه دیدن کنید. بقیه عکسها رو هم انشاالله تا هفته بعد در فلیکر ببینید. دلخوشی من در اين "سرای بی کسی" اين شده که هر از چندی یا گاهی هم هر روز٬ سری به وبلاگ دوستی ندیده به نام "علی ایرونی عزیز " بزنم تا غم دوری و مصاحبت با دوستان جا گذاشته ام در ایران را٬ با خواندن این نوشته های با تعمق٬ کم کنم.
چون ممکن است پست ایشان به روز شود ولی من همچنان یواش و بی تکلف٬ به کار در این محیط ادامه دهم٬ با اجازه از ایشان٬ فضای این وبلاگ را با بخشی از نامه دویست و سی و چهارمش مزین می کنم٬ که من را تشویق به نوشتن کامنتی کرد که به علت طولانی شدنش٬ آن را تبدیل به این پست کردم.
" "سه ریال" های تله ویزیونی آمریکایی را هیچ دیده ای؟ با دختر و پسرهای شسته رفته که صبح از رختخواب، انگار که از آرایشگاه، بیرون می آیند، و داستان ها؛ ماراتنی ست کسالت بار از اختلاط های خاله زنکی و سکس های متقاطع (شوهر یکی با زن آن دیگری) با ادویه ی عروسی و عزا و حسادت و مهربانی و ... که تا خود خدا ادامه دارد و مثل هر چیز دیگر آمریکایی چنان در باره اش در بوق رسانه ها می دمند و تبلیغ می کنند که همه، هر روز شیفته وار تماشا می کنند، نام بازیگران را از حفظ اند، جزئیات راست و دروغ زندگی شان را در مجلات دنبال می کنند و ... اما کمتر کسی به کارگردان و نویسنده و تهیه کننده ی این سریال های "آبگوشتی" فکر می کند! انتخابات آمریکایی هم مثل یک "سه ریال" آمریکایی ست. این جعبه ی تله ویزیون مثل کلاه شعبده بازان است، اما این یکی خطرناک است! از تویش خرگوش در نمی آید، "فکر" بیرون می کشند و در مخ من و تو می کارند. هیچ چیز غیر دموکراتی در "سه ریال انتخابات آمریکایی" وجود ندارد! تقلبی در کار نیست! در دیکتاتوری ها برگه های رای را بجای تو مستقیم در صندوق می اندازند و نام یکی از کلاه شعبده بیرون می آید. در آمریکا اما تمام دکوراسیون و گریم و زرق و برق و خرج و برج و سخن رانی و دوئل های تله ویزیونی، همه و همه برای آن است که برگه ی رای را از طریق رسانه ها در مغز تو بگذارند و تو خود، داوطلبانه از جانب آنها به صندوق بیاندازی!"
با تحلیل دقیقی که می گویی ياکوب گفته ولی با قلم شیوای شما دوست عزیز بیان شده٬ کاملا موافقم و متعجب مانده ام که چطور بازی اين سياست که البته ایندفعه در خود آمريکاست٬ از دهه شصت یا شاید هم قبل تر تاکنون٬ در چرخشی يکسان و در یک دور تسلسلی که تاکنون باطل هم نشده٬ در هر دوره از انتخابات امریکا تکرار می شود. بی سروصدا شدن رسانه ای وکنار رفتن ِ داوطلبانه جمهوری خواهان در این روزها٬ آنچنان واضح و روشن و مصنوعی است که برای ما خاور میانه ایی ها که همیشه دیده ایم٬ سیاسیون هنگام نشستن بر مسند قدرت٬ علاوه بر ریشه دوانیدن در خاک ِ زیر صندلی٬ کمربند ایمنی اش را بهم جوش می دهند تا شاید هیچگاه باز نشود٬ خنده دار می نمایاند.
فضای مسموم "سه ریالهایی " هم که واقعا بیشتر از دوزار نمی ارزند٬ مخصوصا در ظهر روزهای کاری٬ برای زنان خانه دار که ارتباط با مرد همسایه یا شوهر دوست خود یا غیره را به مخیله شان می اندازد هم٬ واقعا برای من مایه تعجب است که چرا اینهمه روی آن کار می شود و شاید این قضیه در ورایِ جذابیت رسانه ای جذب مخاطبش٬ چیز دیگری را در پی دارد که ذهن من از درک آن عاجز است. شاید مفهومش ارتباط و زد و بندهای سیاسی و پنهانی همین جمهوری خواهان ِ تاثیر گذار در عرصه جهانی با دموکراتها یا با سران بقیه کشورها باشد که برای جا انداختن آن در صورت لو رفتن٬ از ذهن خانوادگی ِ مردم شروع می کنند. به واقع دقیقا نمی دانم!
اما این را دقیقا می دانم که در امریکا روانشناسان در همه امور مشاوره می دهند یا شاید هم افراد٬ با قدرت مدیریتی بالایشان٬ مسائل را با علم روانشناسی و دیگر علوم به طور موازی و با هم پیش می برند. اوج این هنرشان که دنیا تاوان سنگینی برایش می پردازد را٬ در سیاست می بینیم٬ اون "کاشتنی" را که شما علی عزیز گفتی٬ از انتخاباتِ خودشان شروع می کنند و به ترتیب اهم و فی الاهم در دنیا٬ به "جزیره "ایران خودمان می رسانند٬ می گویند ما بارها برای رابطه با ایران اقدام کرده ایم ولی حکومت ایران از اینکه ما را دشمن خود معرفی کند سود داخلی٬ منطقه ای(مردم ِ منطقه ای) می برد تا خودش را حفظ کند و برای همین از ارتباط (مشروع یا غیر مشروع از نوع "سه ریالی اش" را نمی دانم!)با ما سر باز می زند. تا اینجایش را کاملا هم درست گفته و حتی سخن از زبان ما می گویند ولی زمانی که جورج بوشی کاشته می شود٬ طوری عمل می شود تا واکنشش برای ایجاد توازن در این زمین ِ گرد (که قبلا هم نوشتم)٬ لااقل در کشور ِ مستعد ما٬ روی کار آمدن احمدی نژادی باشد که می دانند چگونه رفتار کنند تا وی مطابق نظر دلخواه جنگ طلبانه ایشان عمل کرده و صحبت نماید٬ نمونه عینی آن هم اینکه آنها هم سه هفته پیش به خاور میانه بیایند و خیلی راحت و آسان٬ با تبلیغاتِ فروشی بی دغدغه٬ که هزینه اش از جیب ملت ایران است و کمکش دولت ایران٬ اسلحه هایشان را به اعراب بفروشند و آن میلیاردها دلار را به جیب ِ خودشان یا خزانه مملکتشان (که دومی باز هم اولی را راه می اندازد) واریز کنند و در مواقع بحرانی هم با چکهای هزار و دویست دلاری که دیشب قانونش را تصویب کردند٬ مالیات ها را به مردم کشورشان باز گردانند تا مبادا چرخ ِ این هفتاد درصد ثروتِ دنیا را که در مملکتشان جمع کرده اند٬ سرعتش کم شود.
بیشتر از نود درصد ثروت آمریکا٬ در دست کمتر از یک درصد مردم ِ آن است که آنها هم یهودی هستند. آنها هستند که از امثال احمدی نژادی که شدیدا بر عقاید پوپولیستی اش ٬مُصّر است٬ نهایت منفعت و بهره را می برند. در این دوره از دنیا هم که از این قبیل افراد لجوج و کله شق به اندازه کافی وجود دارند. "کلمانسو" اندیشمند و سیاستمدار فرانسوی راست گفته : "فقط احمق ها هستند که عوض نمی شوند! "
|
|